بیست و پنج ماهه
تا چشماتو باز میکنی و میبنی روز شده، و البته به محض سیرخواب شدنت، تکونم میدی و میگی مامان ندا بیدار شو خورشید در اومده...
کار اشتباهی که انجام میدی و ناراحتی و من و می بینی می گی مامان معذرت میخوام...
قصه ها رو تکمیل می کنی و تقریبا میدونی استپ بعدیه قصه چیه...
جانماز داری و میای کنارم نماز میخونی...
یانگوم و هم به همان اندازه ی اوشین میشناسی...
با فرد مقابلم در حال صحبتم در بحثها شرکت می کنی خیلی هوشیارانه...
میای ماساژم میدی، قربون دستهای کوچولوت بشم من...
حرفی نداری واسه گفتن میگی مثلا چیکار کنیم...
یه دیوار خونه ی مامان جون و خط خطی کردی که مچتو گرفتم...
با منشی تلفنی صحبت می کنی و کلی زبون میریزی...
سلفون و از کابینت برمیداری و جای عصا تو خونه راه میری...
اصلا از الفاظ فیلمها استفاده نمیکنم، ماه رمضون بود اومدی پیشم گفتی مامان آمپاس..
شعر گفتی یه بار، آی میمون خوشحال و خندون...
سراذان خونه ی مامان جون بودیم گفتی خدایا ماشین بخریم...
این حرکت و نمیدونم از کجا یاد گرفته بودی که خوب شد از سرت افتاد، دو دستتو میذاشتی رو صورتت ، می کشیدی پایین می گفتی خدا مرگم بده...
اسب می بینی می گی مامان ندا اسب سوارم کن، باشه؟
سرفه که می کنی خیلی مودبانه دستتو میگیری جلوی دهنت ...
کارتون سیندرلا رو روزی حداقل سه بار می بینی و وقتی لباسش عوض می شه میگی خوشگل شد...
تو این ماه خبر عمه شدنم یکی از بهترین خبرهایی بود که بهم رسید... زندایی صبا و دایی حسن مبارکه، مبارک...
سالگرد عقد مامان و بابا، که سال ششم هم تموم شد، سی ام مرداد ماه بود، خوشحال بودیم تو هم کنارمونی...
دایی هادی در کنکور ارشد با رتبه ی 22 در رشته ی فیزیولوژی دامپزشکی قبول شد، مبارکه دایی جون...
این کم کاریه من هم بابت مشغله هایی بود که داشتم... دوستت دارم هزارتا...

فکر کنم دو هفته پیش رفتیم خونه ی خاله مریم که اینجا نشون میده دایی وحید چقدر زحمت کشیدن، اولین شام خونه ی خاله...

آروم و قرار که نداشتی

در حال کنترل توسط دایی هادی

ایشون هم بابایی


با خاله منا و دایی علی رفتیم پارک چهارراه طالقانی




مشغول حباب بازی
در آخر هم فردا بیست و پنج ماهه میشی که مبارکت باشه گلم،مصادف میشه با بله برون دخترعمه ام سارای عزیزم...


بیست و پنج ماهه
